------->
. جمعه به جمعه يك وب لاگ گروهيست . مسئوليت هر نوشته تنها به عهده نويسنده ي آن مي باشد












 powered by blogger 


Sunday, August 24, 2003

(( دعاي مادر ترزا ))
خداوندا
مرا شايسته آن كن
تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا
در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و مي ميرند ،
خدمت كنم
خدايا
امروز با دست هاي ما
روزي عشق ، آرامش و سرور به آنها ببخش
خدايا
مرا معبر آرامش كن ،
تا آنجا كه نفرت هست عشق جاري سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بنا كنم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه هست ، شادي منتشر كنم
خدايا
مرا موهبت آن اعطا كن تا بجاي آسودن ،
به ديگران آسايش ببخشم
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم
و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هر چيز رسيد
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم
و با مردن است كه زندگي ابدي مي يابيم
سپيدار







Saturday, August 09, 2003

با نام و ياد خدا
"کسی که چرايی برای زندگی کردن داشته باشد از پس هر چگونه ای بر خواهد آمد"
نيچه

تقديم به دانشجويان تازه از بند رها شده و ديگر عزيزان دربند
و تقديم به تمامی کسانی که رنج ميبرند تا از پس چگونه ها برآيند...

عرق ريزان
نحيف و خسته و لرزان
ز خود دلگير
و از اين آدمکها سير
بدنبال وزش
از باد يا طوفان
و يا يک جرعه از آب خنک
- نه با سيلي و دشنام و کتک-

در کويري گرم و سوزان
پاي بر شنهاي داغ نامرادي ها
به سوي مقصدي بي انتها تا دور
ميان راه پر تشويش
پر خطر بی نور

بدنبال چرايي محکم و سرشار ميپويد
تا شايد تواند از چگونه بودن اين روزگار پست برآيد
"ناصر"





Sunday, July 27, 2003

آرزو …

آرزو يعني چه؟
………………………
از زماني كه همه مون كوچيك بوديم آرزو داشتيم… و اين تنها چيزي بود كه با قدرت و با اعتماد به نفس انتخاب ميكرديم ، بدون اينكه اصلا فكر كنيم كه رسيدن به اون عمليه يا نه …
من خودم دوست داشتم وقتي بزرگ شدم يا مهموندار هواپيما بشم يا فضانورد… فقط هم به همين جا اكتفا ميكردم و فكرميكردم همين كه من خواستم ديگه تمومه… ديگه فكر نميكردم كه آيا اصلا اين ميشه يا نميشه… اگر نميشه چرا نميشه و اگر ميشه چطور ميشه، فقط در حد خواستن بود و همين… و خيلي خيلي هم زيبا بود… چون هر چيزي رو ميشد خواست…
كم كم كه بزرگ شديم و نوبت به انتخابهاي واقعيمون رسيد اين آ رزوها و روياها كمرنگ تر و كمرنگ تر شدن ، چون ديگه از چارچوب ذهن بي نهايت بزرگ و نا متناهيمون خارج و وارد واقعيتهاي زندگي شده بودن… باز هم آرزو ميكرديم ، ولي ديگه اسمش آرزو نبود… هدف بود… من فكر ميكنم هدفهاي ما تو زندگي همون آرزوهاي ما هستن كه شكل منطقي به خودشون گرفتن ، اگر چيزي رو آرزو ميكنيم ، بر اساس واقعيتهاي زندگيمون آرزو ميكنيم
كوچيك كه بوديم فقط آ رزو ميكرديم… واقعيتهاي زندگيمون هم براي خودشون بودن و ما اصلا كاري به اونها نداشتيم ، ولي الان اول واقعيتها رو ميبينيم و بعد آرزو ميكنيم… و شايد هم اصلا آرزو نكنيم… يعني مثلا من ديگه الان آرزو ندارم فضانورد بشم… چرا؟ چون ميبينم عملي نيست …
ولي آيا واقعا حيف نيست كه اين آ رزو رو در درون خودم بخشكونم و نابودش كنم ؟ واقعا بايد باهاش چيكار كنم؟… يعني هيچ راهي وجود نداره ... ؟
چرا وجود داره ، يك راه وجود داره و اون هنره… تنها راهي كه براي نجات و حفظ آرزوها و روياهاي دست نيافتنيمون وجود داره گنجاندن اونها در قالب هنره …
آرزوي زيباي كودكي من براي فضانورد شدن به جاي اينكه خشك، سرد ، محو ونابود بشه ، ميتونه به شكل يك نقاشي ، يك شعر ، يك سمفوني ، يك مجسمه و يا يك داستان زيبا در بياد و به اين ترتيب براي هميشه باقي بمونه …
پس بياييم براي هميشه آرزوهاي زيبا و دست نيافتني كودكيهامونو حفظ كنيم …

چكاوك







Saturday, July 26, 2003

دون خوان خطاب به شاگرد:

تو خودت راجدی می گیری . تو در خیال خودت وحشتناک مهمی لا اقل طبق نظری که خودت از خودت داری اینطور است.
تو آنقدر مهمی که که به خودت اجازه می دهی وقتی اوضاع خلاف میل توست بگذاری و بروی.تو آنقدر مهمی که بنظرت طبیعی است که از همه چیز احساس ملال کنی
تا هنگامی که تو معتقد باشی که مهمترین چیز عالم هستی نخواهی توانست دنیای اطرافت را واقعا دریابی.مانند اسبی خواهی بود که با چشم بند فقط خودت را خواهی دید جدا از همه عالم.
شاید گمان می کنی این نشانه یک شخصیت قوی است نه مسخره است تو ضعیفی و خود پرست
(سفر به دیگرسو اثر کارلوس کاستاندا)
بومرنگ






من بالاخره برگشتم ...

بالاخره بعد از مدتها فرصتي شد که به اين وبلاگ خاک خورده يه سري بزنم ، خيلي دوست داشتم بيام و بنويسم ، اما خوب خستگي امتحانات و بروبياهاي بعد از امتحانات ... حسابي من رو از کارهاي روزانه و رسيدن به اعمال شخصي دور کرد ... حالا که مدتي از امتحانات گذشته و ميشه گفت تا حدودي خستگي اين چند وقته از تنم در رفته مي خوام نوشتن اين وبلاگ رو شروع کنم ...
اگه بخوام از گذشته و اتفاقات گذشته صحبت کنم ... گفتني زياده ، اما بهتره درباره گذشته و اتفاقات اون صحبتي نشه ... چيزي که مهمه امروز و اينده هستش ... گذشته ها گذشته و فکر به گذشته مثل مانعي ، دسرسي به امروز و اينده رو سخت و پيچيده مي کنه ... ( چقدر فلسفي شد !!!!! )
راستش رو بخواید ... مدتي بود که احساس مي کردم از خودم ، از اهدافم ، از خانوادم ، از دوستانم ... فاصله گرفتم ... ذهنم دائما درگير مسائل مختلف بود ، هيچ تمرکزي در کارهام نداشتم ، غرق در ديگران شده بودم و ...
نمي دونم ... شايد زندگي رو خيلي راحت گرفته بودم يا شايد بر عکس .... خيلي سخت !!!!!!!
مي خوام بحثي رو تو اين وبلاگ و وبلاگ خودم شروع کنم که شايد مشکل خيلي از ماها باشه . فکر مي کنم بحث و تبادل نظر در مورد مسائل زندگي که یقینا ما از کنار بسياري از اونها به راحتي رد مي شيم مي تونه مفيد باشه ( لا اقل براي من ) ...

شروان





Friday, July 25, 2003

حکومت
اگر کشوری با صبر و حوصله اداره شود مردم راحت و راستگو می شوند.
اگر کشوری با سرکوبی اداره شود مردم افسرده و حیله گر می شوند.
اداره یک کشور بزرگ مثل سرخ کردن یک ماهی کوچک است. اگر بیش از اندازه سرخ کنی از بین خواهد رفت.
وقتی زورمداری حاکم باشد هرچه آرمانها بالاتر باشد نتیجه ها کمترند.
سعی در خوشحال کردن مردم کنی این زمینه ساز بیچارگی است
سعی در اخلاقی کردن مردم کنی این زمینه سازی برای عکس ان است
برای اداره خوب یک کشور هیچ چیزی بهتر از اعتدال نیست
نشانه یک شخص متعادل رهایی از نظرات خود است.
با حوصله مانند آسمان
فراگیر مانند خورشید
استوار مانند کوه
انعطاف پذیر مانند درختی در مقابل باد
بدون مقصد بدون هدف
و از هر چیزی که زندگی به او می دهد استفاده کردن
لائوتزو
بومرنگ boomcolor@yahoo.com





Monday, July 14, 2003

آرزوهاي من...

دلم مي خواهد آرزوهايم را بشمرم. دلم مي خواهد روي تخت دراز بكشم و به سقف نگاه كنم و فكر كنم كه چه چيزهايي مي توانند در مسير زندگيم، از پشت پيچ اين جاده ي ناهموار بيرون بيايند و باعث شوند كه من احساس خوشبحتي كنم. آرزو كردن كه گناه نيست. هست؟ بي ارزويي بد است به گمانم بي آرزويي مي شود چيزي مثل خشكيدن. مثل قرار گرفتن دررديف تنه هاي پوسيده ي درخت هايي كه در يك آخرين بهاري از شوق شكفتن باز مانده اند و وقتي كه باد توي جنگل مي پيچد صداي زوزه خشكي از توي بدنه ي تهي شان در مي آيد و با دو تا سيلي كه از طوفان مي خورند، از يك جايي ، آن پايين هاي تنه مي شكنند و مي افتند روي زمين. گاهي هم روي درخت هاي ديگر... و آنقدر پوسيده اند كه نمي توان حتي با تنه شان آتشي روشن كرد و يا براي لحظه اي رويشان نشست و نفسي تازه كرد.
مي داني ... دلم مي خواهد چيزهايي را آرزو كنم كه ورق خوردن اين تقويم را معني بدهند. چيزهايي كه به زندگي معنايي را مي دهند كه يك سفر طولاني و هيجان انگيز دارد. مسافر راه مي افتد و رديف شهرها و دامنه ها و كوهها را در راه مي بيند و باز به اميد ديدن انها راهش را ادامه مي دهد ... و گاهي در جايي توقف مي كند و از يك فروشگاه محلي گرد و خاك گرفته يك كارت پستال رنگين مي خرد و مي فرستد براي دوست و رويش مي نويسد: 1000 فرسنگ رفتم تا رسيدم به آنجا كه درياچه اي زيبا داشت. شنا كردم و به آواز پرنده هاي دريايي گوش كردم. 1000 فرسنگ ديگر كه رفتم رسيدم به دامنه ي آ ن كوه و از ان بالا رفتم. در قله اش ساعتي نشستم و به ابر و مه و باد چشم دوختم و صورت تو را به خاطر اوردم. 1000 فرسنگ ديگر كه بروم مي رسم به آن جزيره كه غروب خورشيد را مي توان روي آبي درياي پيرامونش دوباره ديد و 1000 فرسنگ ديگر كه بروم مي رسم به آن شهري كه مردمش دلتنگ عشقند... و و و ...
ولي مي داني ... حس تلخي در درونم هست. مي خواهم خالي شوم از آنچه كه ديده ام و خواسته ام و خطي بكشم روي همه چيزهايي كه مرا از خودم دور و دور كردند، مي خواهم همه آنها را كه به دلم زخم زدند، در ذهنم ببخشايم و رها شوم رهاي رها... من به سايه هاي محو روي سقف خيره مي شوم و باز مي انديشم به آرزوهايم
سپيدار





Saturday, July 12, 2003

عدم تطبیق عینیت و ذهنیت
هفته اي که گذشت واقعا هفته شلوغ و پر حادثه اي بود از نامزدي گرفته تا کنسرت آريان و خراب شدن ترانس برق شرکت و سوختن يکي از سويچ هاي شبکه و به دنبالش يه بيکاري شيرين و دلچسب
و استراحت توام با اضافه کاري مفت و مجاني و تراژدي لاله و لادن و هيجده تير و سورپرايز تولد يکي از بچه ها و بالاخره فيلتر گذاري وبلاگهاي فارسي از طرف بعضي از سرور ها
واقعا که هفته پر هيجاني رو سپري کردم
ديروز داشتيم با بچه ها کتاب روانشناسي کمال رو مرور ميکرديم فصل انسان از خود فرا رونده که تجربيات و تئوري هاي روانشناسي به نام فرانکل رو بيان ميکنه
فرانکل يه روانپزشک يهودي اهل اتريش بوده که در زمان هيتلر به عنوان اسير به زندان آشويتس برده ميشه و بطور کاملا شانسي از بين کوره آدم سوزي و زندان به صف زنداني ها فرستاده ميشه ولي همه دوستان و اقوامش در کوره هاي آدم سوزي نازيها سوزانده ميشن ولي فرانکل به رقم همه نا ملايمات با اتکا به اين نکته که پاسخ مثبت به زندگي به رغم هر چه با آن روبرو شويم خواه رنج و خواه مرگ يک فرمان است تئوري خودش رو که لوگوتراپي يا معني درماني ناميده تکميل کرد
حالا معني چيه ؟
بعد اينکه ما کلي تو سر و کله هم زديم و بحث کرديم به اين نتيجه رسيديم که شايد معني همون هدف زندگي باشه و بي معنايي همون بي هدفي
نکته جالبي که تو اين بحث بهش برخورد کرديم عدم تطبيق عينيت و ذهنيت و در ازاش ايجاد حس بي هدفي و بي معنايي زندگي بود نکته اي که بنظر من خيلي خيلي مهمه
وقتي ما در مورد هدف يا آرزويي که داريم شناخت عيني و دقيقي نداشته باشيم ناگذير رو مياريم به خيال پردازي و رويا بافي که اين خيل پردازي باعث ايجاد ذهنيت غلطي در ما ميشه که گاهي شديا با عينيت و واقعيت در تناقضه همين تناقض و در واقع عدم ارضاي ذهني ما در رابطه با هدفمون هرچند هم که بهش برسيم باعث سرخوردگي و آشفتگي ما ميشه احساس پوچي و بي معنايي بهمون دست ميده
نمونه هاي زيادي براي اثبات اين موضوع وجود داره مثلا سرخوردگي بعد از ورود به دانشگاه که براي اکثريت مشتاقان علم و دانش موضوع رايجيه و يا عدم رضايت تز زندگي براي کساني که با وجو.د عشق و تلاش زياد از وطن و کش.رشون مهاجرت کردن و يا انواع افسردگي ها و دلزدگي هاي بعد از ازدواج و تولد فرزند و ...
من از اين بحث اين نتيجه اخلاقي رو گرفتم که چه خوبه که در مورد اهداف و ارزوهام عيني تر و واقعي تر فکر کنم و تا جايي که ميتونم افکارم رو از ساختن فانتزي ها و خيالهاي شيرين رها کنم که رسيدن به هدف برام بي معنايي به همراه نداشته باشه
شما هم امتحان کنيد به هر حال فرانکي بيچاره روانشناس بوده يه چيزي سرش ميشده









All rights reserved for Jome be Jome
Designed by Pouyan .